.
.
.
به باورت بنشينم ، تو مالِ من باشي
جوابِ آخرِ تنها سوالِ من باشي
تمامِ دشت نگاهِ تو را قدم زده است
شما كه قصد نداري زوالِ من باشي
و ممكن است تو هم ...
ممكن است ...
آه ، بله !
تو نيز درصدي از احتمالِ من باشي
دو كوچه مانده به چشم اَت سكوتِ شيريني ست
گمان كنم كه پريشانِ حالِ من باشي
تو ، من نبوده اي اما من و تو ... شايد تو
شبيهِ خاطره، هم سن و سالِ من باشي
فروردين هشتاد و سه
كرمان
.
.
.
نميشود ...
وقتي كه ميرسم به حوالييِ خانهاَت
گُم ميكنم من از هيجانم نشانهاَت
بو ميكُنم تمامِ درختانِ شهر را
من در هواي يافتنِ آشيانهاَت
پُر ميكند مشامِ مرا، من كه تشنهاَم
محبوبهوار عطرِ نجيبِ شبانهاَت
در باز ميشود، بدني داغ پشت دَر
درگيرِ آن «نميشود» ِ كودكانهاَت
ترديد در حوالييِ در موج ميزند
مثل هميشه، من نگرانِ بهانهاَت
سُر ميخورد نگاهِ پُر از شرماَت از تناَم
چون بند تاپ قرمزت از روي شانهاَت
.........................................................
از پله ها، به كوچه، به سوي درختها
من دور ميشوم زِ حوالييِ خانهاَت
مثل هميشه پنجره ها بسته اند و باز
پايان ندارد اين غزلِ عاشقانهاَت
سهشنبه 15 آبان 86
مشهد
باز هم دو غزل قدیمی. این کارها را فراموش کرده بودم شان. تازه در دفتری قدیمی پیدا کردم. حتمن نقد کنید.
و اما:
یک
به خدا... يا به همان كولييِ تبدار بهشت
كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
بوي هذيان و غزل ميدهد اين كوچه چرا؟
كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت:
- «من و انكار شراب اين چه حكايت باشد؟»*
چه حسابيست ميان من و انكار بهشت
دست از اين واژهي آفتزده بردار و برو
دست از اين واژهي پوسيده و بيكاره: "بهشت"
دستت از گندمِ عصيان و گناه آلودهست
روي دستان تو جا مانده از آثار بهشت
سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»
باز تكرار
وَ تكرار
وَ تكرارِ بهشت!
شهريور هشتاد و يك ـ کرمان
چه قدر وسوسه ام مي كنيد ، من نه من اَم
كسي نشسته ميانِ هجاي پيرهن اَم
كسي نشسته كه انگار هيچ كس هم نيست
شبيهِ من كه كسي نيستم به جز بدن اَم
خودم نشسته ام آن رو به رو كنارِ شما
نگاه مي كنم از دور بر سرابِ تن اَم
شما سفيرِ كجاييد بر كرانه ي خاك ؟
من از اهاليِ اين ناكُجاي بي وطن اَم
سكوتِ مضحكِ اين قومِ "من نمي دانم"
به گوشِ من نرسيده ولي ببين دهن اَم
هنوز ، سخت ، دلش در پيِ همان فريا ... دِ كودكانه ي كولي وش است تا بزنم
"من" ي كه گم شده در بينِ بيت هاي شما
اگر دوباره نيايد دوباره مي شكنم
خداي خاطره خوابيده ، رفته از يادم
كه من كه بوده ام ، انگار باز من نه من اَم
دي ماه هشتاد و دو ـ كرمان